تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان

 

بدرود رفیقان...

دوباره قصه ی رفتن است،
مگر نمی دانید هدهد چه گفت؟
"رفتن زیباتر است، ماندن شکوهی ندارد".
اگر بمانم، این بال های بسته، کی طعم پرواز خواهند چشید؟

 باید رفت
آتش گرفته، شعله ور، پرپر!
سیمرغ، مرغان پرپر دوست دارد
می روم.

 هرجا که رسیدم،
پری به یادگار خواهم گذاشت.

 بدرود رفیقان
قرارمان در حوالی قاف؛
پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد.
حلال کنید.

 

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
پارسی را در یابیم ...

 زبان پارسی زبانی است توانمند و بی نیاز. اگر گاهی به وام واژه ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازهایی است که هر زبان می تواند داشت، و حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان ها نیازمند وام واژه هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی گردد به سامانه و دستگاه واژه سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بیکرانه است. ما می توانیم بی شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبان های جهان کالبدینه نیست؛ بدینسان که پیمانه ها و ریخت های از پیش نهاده ای برای واژه سازی در این زبان نمی بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش پذیر است؛ به موم می ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسانتر و مایه ورتر می توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آنکه سخنور می تواند آنچه را در درون او می گذرد، به یاری این زبان روشن تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می تواند از آن خود کند و می تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد.

برای نمونه، یکی از واژه های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه میتوان ده ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژهای نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پاییندست، دستاویز، دستبند، دستگیره، دستشویی، دستمال، دستنویس، دستک، دستار، دستکش، دستگیری، دستساز، دستبوس، دستاورد، سردست، دسته و... حتی می توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم.


از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه ها بهره بررد. ناتوانی، کمبود و بی توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می گیرند. 


                                                      دکتر میرجلال الدین کزازی

http://www.shafighi.com/forum/forumdisplay.php            

بد نیست گاهی اوقات فکر کنیم که ما هم می توانیم ...

 بجای ایجاد کردن بگویید پدید آوردن

بجای بذله گو بگویید شوخ

بجای بر قرار بگویید پایدار – استوار – برپا

بجای به اتفاق بگویید همراه

بجای به کرات بگویید بارها

بجای به وجود آوردن بگویید پدید آوردن

بجای بی خبر بگویید سرزده

بجای بی نظیر بگویید بی همتا – بی مانند

بجای بیان کردم بگویید باز گو کردن

بجای تاثر آور بگویید دل خراش

بجای تاسیس بگویید پایه گذاری

بجای تالم بگویید اندوه

بجای تجزیه و تحلیل بگویید موشکافی

بجای حساس بگویید دل نازک

بجای حسود بگویید چشم تنگ

بجای حصار بگویید دیوار

بجای حکم بگویید دستور

بجای حکمیت بگویید داوری

بجای حول و حوش بگویید دوروبر

بجای حیثیت بگویید آبرو

بجای خاطرخواه بگویید دلباخته

بجای خرابی بگویید ویرانی

بجای خطی بگویید دستنویس

بجای خیر مقدم بگویید خوش آمد

بجای دایم بگویید همیشه

بجای در حال رشد بگویید رو به پیشرفت

بجای دستورالعمل بگویید دستور کار

بجای ذخیره بگویید اندوخته

بجای ذکر بگویید یاد

بجای ذیل بگویید زیر – پایین

بجای زاهد بگویید پارسا

بجای مملکت بگویید کشور

به جای اتومبیل بگویید خودرو

به جای احتیاج بگویید نیاز

به جای اخاذی بگویید زور گیری

به جای ازدواج بگویید زناشویی

به جای افتتاح بگویید گشایش

به جای افتضاح بگویید رسوایی

به جای اقامت بگویید ماندن

به جای اکتشافات بگویید یافتگاه

به جای ایده آل بگویید آرمانی

به جای ایده آلیسم بگویید آرمان گرایی

به جای بالا جبار بگویید به ناچار

به جای به لحاظ بگویید از دید

به جای به موازات بگویید هم راستا

به جای تردد بگویید آمد و شد

به جای تشکر بگویید سپاس

به جای تصادف بگویید بر خورد

به جای تظاهر بگویید خود نمایی

به جای تظاهرات بگویید راه پیمایی

به جای تعدای بگویید شناری- چندی

به جای تغییر کرد بگویید دگرگون شد

به جای حسابگر بگویید دور اندیش

به جای حماسی بگویید پهلوانی

به جای خارج بگویید بیرون

به جای خارجی بگویید بیگانه

به جای داخل بگویید درون

به جای در صورتی که بگویید چنانچه

به جای سلسله بگویید جبال رشته کوه ها

به جای غیر ممکن بگویید نشدنی - نا شدنی

 به جای قابلیت قسمت بگویید بخش پذیری

به جای متشکرم بگویید سپاسگزارم

به جای مثمر ثمر واقع شد بگویید به کار آمد

به جای محروم بگویید بی بهره

به جای مذکر بگویید نر

به جای مرکز تحقیقات بگویید پژوهشگاه

به جای مشاهیر بگویید نام آوران

به جای معروف بگویید سر شناس

به جای مقداری بگویید اندکی - چندی

به جای مقدور بگویید شدنی

به جای مناره بگویید گلدسته

به جای منقل بگویید آتشدان

به جای مونث بگویید ماده

                             فارسی را پاس بداریم ....

 

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

ما مشغولِ گفتگویِ گُل و سلام آينه بوديم
که شبی دريا خوابِ دريا را ديد
که شبی آب آمد و از سرِ گريه گذشت.


حالا دعاتان مستجاب و
تعبيرِ خوابتان به خير!


راستی شنيده‌ايد که هيچ آسمانِ صافی
دليل باران نيست!؟
نه،‌ هر آسمانِ گرفته‌ای هم
بی‌سوال از بغضِ تشنگی نخواهد باريد!


حالا تنها کسانی به تعدادِ سرانگشتانِ گريه مانده‌اند
که هنوز رو به آسمانِ مهتابْ‌مُرده‌ی مغموم
هی در شمارشِ رويای ستارگانِ صبور
نماز شکسته می‌خوانند.


بگذريم،‌ فقط همين پرسشِ ساده، آخرين سوال من است:
شما که از بيم باد و باورِ باران سخن می‌گفتيد،

حالا يک پياله‌ی شير و پاره‌ای نانتان کجاست!؟

                                                                               سید علی صالحی


نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 3 قبل از ظهر | لینک ثابت |
کمی بلند بیندیش

تا آستین کوتاهم آزارت ندهد

اصلا کمی بیندیش

آنگاه خواهی فهمید ،که خانه جای مترسک نیست

و مترسک ها چقدر هیچند

چفیه ام را که از خستگی هایم تر بود

در آن سوی خاکریز بستان

به چوب خشکی آویخته ام

سوگند خورده ام

جز دشمن کسی را نترسانم.

                                             خلیل جوادی

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
ما تماشاچیانی هستیم ،

که پشت درهای بسته مانده‌ایم !

دیر آمده‌ایم !

خیلی دیر ...

پس به ناچار

حدس می‌زنیم ،

شرط می‌بندیم ،

شک می‌کنیم ...

و آن سوتر

در صحنه

بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است ...


                                                          زنده یاد حسین پناهی
نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 1 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

در ماضي مستمر و مضارع مستمر "تکيه در کجا قرار مي گيرد؟

      جواب: حقيقت اين است که درباره­ي فعل و ساختمان آن در زبان فارسي تحقيق دقيقي صورت نگرفته است. از يک سو فعلها را به ساده و پيشوندي و مرکب تقسيم کرده­اند و فعلهاي مرکب را داراي دست کم دو جزء اسمي و فعلي (پايه و همکرد يا جزء غيرصرفي و جزء صرفي ) دانسته­اند و جز آنها را – اگر پيشوندي نباشد – ساده دانسته­اند.از سوي ديگر، فعل­ها را در همه­ي انواع آن، يک واژه به شمار آورده­اند و مثلاَ فعل مركب "روي داد" را يک واژه شمرده­اند.همچنين گفته­اند: واحد تکيه­دار در زبان فارسي واژه است... و هر واژه­ي مرکب فقط يک تکيه دارد.1يعني واژه­هاي فارسي – چه ساده و چه مرکب- فقط يک تکيه دارند.اگر اين مقدمات را بپذيريم بايد بگوييم:

الف: هر واژه – چه ساده و چه مرکب- در زبان فارسي يک تکيه دارد.

ب: ماضي مستمر يا مضارع مستمر، يک واژه است.

ج: پس ماضي مستمر يا مضارع مستمر، يک تکيه دارد.

      در ماضي مستمر نقلي، تکيه­ي فعل، "داشتن" روي هجاي آخر است، مثل: داشته­مي­رفته

      مضارع مستمر يا در جريان نيز مانند ماضي مستمر، دو واحد است و لذا داراي دو تکيه. تکيه­ي جزء اول روي هجاي دوم است و تکيه­ي جزء دوم روي هجاي اول:دارم­مي­خورم

      اکنون بايد پرسيد: آيا ماضي يا مضارع مستمر يک واژه­اند يا دو واژه؟

      اگر يک واژه­اند، پس بايد يک تکيه داشته­باشند. اگر دو واژه­اند پس چگونه آنها را جزء فعل­هاي ساده به شمار­مي­آوريم؟از اين گذشته، اگر دو واژه­اند نقش هر يک چيست؟سرانجام "دارم­مي­روم" يک فعل است يا دو فعل؟

      به نظر بنده، ماضي مستمر و مضارع مستمر يک فعل هستند و يک واژه­ي چند تکواژي به شمار مي­روند و يک تکيه دارند، جاي تکيه روي هجاي پيشوند،مي، است:     داشتم­مي­آمدم          دارم­مي­آيم

2- اسمهايي که نشانه­ي صفت نسبي "ي" مي­گيرند، در ترکيب­ها اسم هستند يا صفت ؟

ج: افزودن"ي" نسبت به اسم دو حالت پيش مي­آورد:

خانه+ گ+ ي= خانگي

خانواده + گ + ي= خانوادگي

اسم + پسوند + پسوند:

مرد + انه + گ+ي = مردانگي

صفت + ه + گ + ي= هفتگي

قيد + گ + ي= هميشگي

پيشوند+ اسم + ميانجي+ پسوند:

بي+ برنامه + گ + ي= بي برنامگي

 نتيجه:

 ساختمان حاصل مصدر:        

1-     صفت مفعولي + ميانجي + ي = گرفتگي (مشتق)

2-     صفت فاعلي+ ميانجي + ي = گويندگي (مشتق)

3-     اسم +  ميانجي + ي = خانگي، بچگي (مشتق)

4-     قيد + ميانجي + ي= هميشگي (مشتق)

5-     پيشوند + اسم + ميانجي + ي = بي­برنامگي، بي­مزگي (مشتق)

6-     پيشوند + بن ماضي + پسوند+ ميانجي + ي = هم­بستگي (مشتق)

7-     اسم + بن ماضي + پسوند+ ميانجي + ي = تورفتگي، برق­گرفتگي، ضرب­ديدگي ( مشتق- مرکب)

8-     اسم + پسوند + ميانجي + ي = مردانگي (مشتق)

9-     صفت + پسوند + ميانجي + ي = آزادگي، بردگي، جاودانگي، پارگي ( مشتق)

10- صفت + بن ماضي+پسوند + ميانجي + ي = حلال­زادگي (مشتق – مرکب)

 

3. چگونه مي­توان بدون قرار دادن واژ‍ه در جمله جاي تكيه را مشخص نمود؟

      همان­گونه كه در كتاب "زبان فارسي 3" صفحه­ي 36 آمده است:

      در زبان فارسي جاي هجاهاي تكيه­دار مشخص است... تكيه­ي واژه­هايي كه اسم يا صفت هستند،  بر هجاي پاياني واقع مي­شود."البته وقتي وا‍‍‍‍ژه­ها را به طور معمولي و پشت سر هم به كار مي­بريم، اصلا متوجه نمي­شويم كه برخي از هجاها را با فشار بيشتر تلفظ مي­كنيم. تنها درحالت­هاي آگاهانه – يعني وقتي قصد شناخت تكيه را داريم- و يا در آزمايشگاه صداشناسي مي­توان جاي تكيه و فشار مورد نظر بر يك هجاي واژه را معلوم كرد.پس بهتر است كه قواعد تكيه را به خاطربسپاريم و بگويم كه هجاي پاياني اسم­ها و صفت­ها تكيه دارند. يا مثلاًَ تكيه­ي سوم شخص ماضي ساده روي هجاي پاياني آن است.جاي تكيه فعل­ها و انواع آن، در كتاب راهنماي معلم زبان فارسي3 ص 69 (چاپ1381) آمده است.

4. در باره­ي تتابع مضاف­اليه و مضاف­اليه مضاف­اليه توضيح دهيد:

ج: تتابع اضافات يعني اينكه دو يا سه يا . . . مضاف اليه براي هسته در يك گروه اسمي. مانند:خانه­ي همسايه­ي من

مضاف­اليه مضاف­اليه، وابسته­ي وابسته است و به هسته­ي گروه اسمي مربوط نيست. مانند:باغ روستاي احمدآباد                                          

در تتابع اضافات همه­ي مضاف­اليه­ها وابسته­ي هسته به شمار مي­آيند و به آن مربوطند.

متمم اسم

5. چه نوع اسمهايي نياز به متمم دارند؟

      همان گونه كه برخي از فعل­ها گذرا به متمم هستند و با داشتن حرف اضافه­ي اختصاصي به متمم نياز دارند، بعضي از اسم­ها نيز از چنين خصوصيتي برخوردارند. فعل مركب "آشتي كردن " از جمله فعلهايي است كه حرف اضافه­ي اختصاصي دارد:"آشتي كردن با" و بدون متمم، معناي فعل و در نتيجه مفهوم جمله ناقص مي­ماند. واژه­ي "جدايي" هم از جمله اسم­هايي است كه  با داشتن حرف اضافه­ي اختصاصي "از" به متمم نياز دارد و بدون آن، معناي "جدايي" ناقص خواهد بود:جدايي از دوست دشوار بود." از دوست" متمم است ولي نه متمم فعل ؛ زيرا فعل اسنادي "بود" نيازي به متمم ندارد، بلكه متمم اسم "جدايي" است كه در جمله­ي بالا نقش "نهاد" دارد.

      متمم اسم  درباره­ي اسم پيش از خود – و به ندرت پس از آن- توضيح مي­دهد و معناي آن را تمام مي­كند؛ يعني اسمي كه در جمله نفش نهادي، مفعولي، مسندي يا متممي دارد، بدون متمم خود ناقص مي­ماند و حرف اضافه هم جزء ذات آن اسم است:«انتقاد از نارسايي­ها لازم است.»نارسايي­ها متمم است ولي نه متمم فعل، بلكه متمم اسم" انتقاد" كه در اين جمله نقش نهادي دارد.

نمونه­هاي ديگر:

كاسه پر از آب است. ( آب متمم صفت كه در جاي اسم نشسته و نقش مسندي دارد)

مبارزه با استعمار تاريخ طولاني دارد. ( متمم مبارزه در نقش نهاد)

او به جنگ با دشمن پرداخت. (دشمن متمم اسم جنگ است كه در اين جمله نقش متمم دارد ----- متمم اسم)

جدايي از او براي من دشوار بود. ( او متمم اسم "جدايي" است كه نقش نهادي دارد و "من" متمم "او" است كه نقش متممي دارد----- متمم متمم است.)

رييس جمهور مصاحبه با خبرنگاران را پذيرفت.(خبرنگاران متمم اسم "مصاحبه" است كه نقش مفعولي دارد---- متمم مفعول)

      نكته­ي مهم: متمم اسم با اسم خود مجموعاً يك نقش دارد و در جايگاه يك نقش اصلي مي­نشيند. به همين دليل، با وجود اجباري بودن متمم اسم و لزوم آن در جمله، مستقل به حساب نمي­آيد و از اجزاي اصلي جمله شمرده نمي­شود.

جمله­ي : كاسه پر از آب است.

      سه جزئي مسندي است و متمم "آب" با حرف اضافه جزئي از گروه اسمي "پر" به شمار مي­رود كه نقش مسندي دارد. هم­چنين:«انتقاد از نارسايي­ها لازم است.»"انتقاد از نارسايي­ها" نهاد جمله است و متمم "نارسايي­ها" جايگاه مستقل ندارد.

تعداد اجزاي جمله را فقط فعل تعيين مي­كند.گاه متمم اسم را مي­توان به وابسته­ي يسين (صفت يا مضاف اليه) تبديل نمود:رئيس جمهور در يك مصاحبه­ي مطبوعاتي اعلام كرد....

مصاحبه­ي مطبوعاتي= مصاحبه با مطبوعات.

انتقاد از نارسايي­ها لازم است.

 انتقاد  نارسايي­ها لازم است.

          مضاف­اليه

تعدادي از اسم­هاي متمم­خواه:

 نزاع با         گفتگو با             صلح با         مناظره با     

 جنگ با       مناقشه با          نبرد با         سازش با   

رو بوسي با      مقابله با          وداع با        دعوا با    

  مدارا با         مسابقه با       معامله با

 

فعل مركب

 

7 - راه تشخيص فعل مركب از ساده چيست؟

      ج- براي تشخيص فعل مركب از ساده چند راه وجود دارد كه هر يك در جاي خود مفيد و كارگشا است. قبل از ذكر اين شيوه­ها نكته­اي به تأكيد تمام يادآوري مي­كنيم و آن توجه به فعل در زنجيره­ي جمله است. فعل را به طور مجرد و خارج از جمله بررسي نكنيم، چه بسا فعلي در يك جمله ساده باشد و همان فعل در جمله­ي ديگر، در هم نشيني با اجزاي متفاوت، مركب به شمار­آيد. اما راه­هاي تشخيص :

1.       در جمله­هاي چهار­جزئي مفعولي- متممي، اگر پيش از فعل اسم يا صفتي باشد كه نه مفعول است و نه متمم،قطعاًباجزء فعلي، يك فعل مركب به شمار­مي­آيد. مثال:

1.          احمد پول را از من قرض گرفت.

            نهاد  مفعول       متمم    فعل مركب

تهمينه نام سهراب را براي پسرش انتخاب كرد.

نهاد         مفعول          متمم     فعل مركب

سارق پول­ها را از بانك سرقت نمود.

                               فعل مركب

2- در جمله­هاي چهار جزئي متمم – مسندي يا مفعولي – مسندي نيز اگر جزء غيرصرفي (پايه) نقش متمم يا مسند نداشته­باشد، حتماً جزئي از فعل مركب است:

مردم از پورياي­ولي به عنـــــوان  پهلوان  نام مي­بردند.

نهاد      متمم     گروه حرف اضافه  مسند     فعل مركب

من او را عاقل گمان كرده­بودم.

نهاد مفعول  مسند    فعل مركب

3- عبارت­هاي كنايي داراي فعل- كه اجزاي آن امروزه تك تك معناي خاصي دارد كه با معناي كل عبارت كاملاً متفاوت است- هميشه فعل مركب هستند.

او دست به عصا راه مي­رود (= احتياط مي­كند)

 نهاد        فعل مركب

جمله­ي بالا دو جزئي است.

او به من فخر مي­فروشد. (=ناز مي­كند يا غرور دارد)

نهاد   متمم     فعل مركب

4- مفعول­پذيري : اگر در جمله­اي مفعول همراه با نشانه­ي خود بيايد، فعل داراي جزء اسمي يا صفتي حتماً مركب است:

احمد اين كتاب را مطالعه كرد.

                          فعل مركب

دزد پول­ها را سرقت نمود.

                   فعل مركب

در جمله­ي «دزد پول­ها را به سرقت برد.»فعل جمله ساده است و "به سرعت" متمم قيدي و قابل حذف است: دزد پول­ها را برد.

5- هم معنايي با "گرداند"

اگر بتوانيم فعل يك جمله را با " گرداند" عوض كنيم به طوري كه معناي جمله تغير نكند، فعل حتماً ساده و جزء پيش از آن "مسند" است، مثال:شاعر، مجلس را گرم نمود. (گرداند)      طوفان خانه­ها را خراب كرد.( =گرداند) 

                                                                                                

  نقشه­هاي ما را    نقش برآب ساخت.   (=گرداند)                                                                                               

6- منفي ساختن فعل و افزودن "هيچ" "ي" پيش و پس از جزء غير صرفي(پايه):

اگر باز هم در ساده يا مركب بودن فعل ترديد داشتيم، بايد آن را منفي كنيم و پيش و پس  از پايه " هيچ" و وابسته­ي پسين"ي" بيفزاييم، اگر جمله معنا داشت، فعل حتماً ساده است و در غير اين صورت، مركب خواهد بود. مثلاً:احمد براي پيروزي خود تلاش  كـــــرد.

   مفعول   فعل ساده

 ممكن است بگوييم : فعل "كوشش كرد" مركب است زيرا مترادف با فعل "كوشيد" است كه خود ساده به حساب مي­آيد. اما اين نظر، درست نيست. هر فعلي كه يك مترادف ساده داشته باشد، ساده نيست. جمله­ي بالا را منفي مي­كنيم:احمد براي پيروزي خود هيچ تلاشي نكرد. (= انجام نداد)

درباره­ي جمله­ي : من درس را ياد گرفتم" نمي­توانيم بگوييم: من درس را هيچ يادي نگرفتم.

مي­بينيم كه ملاك گسترش­پذيري (وابسته­پذيري ) در اين جا ديده مي­شود و بعد از "كوشش" وابسته­ي "ي" آمده است و جمله هم معناي كاملاً درست و رايجي دارد. چرا بايد از ملاك وابسته­پذيري فقط در ساخت­هاي مثبت استفاده كنيم؟اگر فعلي در شكل مثبت خود مركب باشد،بايد در شكل منفي و ديگر ساخت­ها هم  مركب بماند. فراموش نكنيم فعل مركب، آن است كه مصدر مركب داشته­باشد و بن مضارع آن نيز به صورت مركب رايج باشد.

نكته­ي مهم ديگر آن است كه برخي به جزء‌غير­صرفي (پايه) وابسته­اي مي­افزايند و مي­گويند : معنا دارد. اما معنا­داري به تنهايي كافي نيست، فعل بايد كاربرد عام داشته باشد و رايج هم باشد.

7- جانشين­پذيري

اگر در ساده يا مركب بودن فعلي در جمله ترديد داريم، مي­توانيم قسمت فعلي را با فعل هم­معناي آن عوض كنيم تا ترديد ما برطرف شود. مثال:الف: احمد حرف جالبي زد.

ب: احمد حرف جالبي گفت.

پ : احمد حرف جالبي بر زبان آورد.

 مي بينيم فعل­هاي "گفت" و "بر زبان آورد" معادل و هم­معناي فعل "زد" است. پس فعل "زد" در جمله­ي الف ساده است. توجه به نظام معنايي و كاربرد ها و معاني متفاوت يك فعل در جمله در تشخيص ساده و مركب بودن آن، ضروري و روشنگر است.مثال ديگر:

الف: او با من مصاحبه كرد.

ب: او با من مصاحبه انجام داد.

فعل "كرد" در جمله­ي الف به معناي "انجام داد" است و ساده به شمار مي­رود.

همان­گونه كه اگر فعلي به معناي "گرداند" يا "گشت " (= شد) باشد، فعل ربطي و اسنادي (مسند خواه) محسوب مي­شود، فعل "كرد" كرد نيز اگر به معناي "انجام داد" باشد، هميشه ساده و گذرا به مفعول است و جزء پيش از آن (اسم يا صفت) مفعول جمله به شمار مي­آيد.

مثال ديگر:

الف: احمد سوگند خورد.

ب: احمد سوگند ياد كرد.

پ: احمد سوگند به جاي آورد.

فعل "خورد" در معناي "به جاي آورد" و "ياد كرد" آمده و ساده است و "سوگند " مفعول آن شمرده مي­شود.

اغلب، نقش مفعول با فعل خود، با فعل مركب اشتباه مي­شود. يعني مفعول جمله را جزء اسمي يا صفتي (پايه) فعل مي­پندارندو خطا در همين جاست. اگر نتوانستيم با قاعده­ي جانشيني و معادل معنايي، جزء پيشين فعل را مفعول به حساب آوريم، فعل ما مركب خواهد بود.گاهي نيز -به ندرت – جزء پيشين، متمم اسم است؛ مانند:کودک زمين خورد = کودک به زمين خورد = کودک به زمين افتاد.

فعل "خورد" ساده است و "زمين" نقش متممي دارد که نقش­نماي آن به قرينه­ي معنوي حذف شده است.منظور از ساخت­گرايي و پرهيز از معني­گرايي نيز دقيقاً به اين معناست که :

1-     فعل­ها را بايد در ساختمان جمله بررسي کرد نه خارج از آنها.

2-     به کاربرد­هاي گوناگون فعل در جمله توجه نمود.

3-     نشانه­هاي لفظي (نقش نماها ) اهميت دارند و استثنا­پذير نيستند.

براي مثال : نشانه­ي "را" هميشه و همه جا – در زبان فارسي معيار امروز- نقش­نماي مفعول است و معناي آن مورد نظر نيست. در جمله­ي "پرستار کودک را غذا داد" "کودک" مفعول اول جمله و "غذا" مفعول دوم آن است و جمله دو مفعولي شمرده مي­شود. نبايد بگوييم "را" يعني "به" و جمله در اصل چنين بوده است:" پرستار به کودک غذا داد.

آن چه اهميت دارد شکل فعلي جمله و قاطعيت نقش­نماي مفعول است. هم چنين جمله­ي "دلم گرفت" با جمله­ي "احمد حقش را گرفت" يا "پليس دزد را گرفت" تفاوت دارد، در جمله ي اول "گرفت" يعني "غمگين شد"، در جمله­ي دوم "گرفت" يعني "به دست آورد" . در جمله­ي سوم " گرفت" يعني "دستگير کرد".فعل­ها تفاوت­هاي معنايي دارند و يک فعل به حساب نمي­آيند."گرفت" جمله­ي اول ناگذر و در جمله­ي بعدي گذرا به مفعول است..در دستور مبتني بر ساخت­گرايي، تعيين نقش و معناي يک واژه به هم نشيني آن با ديگر واژه ها بستگي دارد که به آن ارتباط افقي يا ساختاري مي­گويند.مثال:

الف: سرم به سنگ خورد.

ب: لباسش به من خورد.

پ: کودک شير خورد.

در جمله­ي الف "سرم به سنگ خورد" يک جمله­ي کنايي و مجموعاً يک فعل مرکب است و نهاد آن "من" بوده که حذف شده است.درجمله­ي "ب" لباس نهاد جمله، "من" متمم و "خورد" فعل آن و ساده است؛ يعني اندازه شد.در جمله ي "ب" "خورد" يعني نوشيد و اين معنا از هم­نشيني آن با کودک و شير پيدا مي­شود.در جمله­ي الف، هم­نشيني فعل "خورد" با سر و سنگ، فعل مرکب کنايي ساخته است.در جمله­ي ب، هم­نشيني "خورد" با لباس، فعل ساده­ي گذرا به متمم پديد آورده است. در جمله ي پ هم نشيني "خورد" با شير و کودک، فعل را ساده و گذرا به مفعول نموده است.

از دو ملاک "وابسته­پذيري و نقش­پذيري سخن نمي­گوييم زيرا شرح آن در کتاب درسي آمده است.

به طور خلاصه :براي تشخيص فعل ساده از مرکب بايد سه نکته را مهم دانست:

1-     توجه به معيار صرفي يعني استفاده از قاعده­ي جانشين­پذيري.

2-     يعني هم به جاي فعل مورد نظر فعل­هاي مناسب ديگر قرار دهيم و هم به جاي جزء غيرصرفي يا پايه (اسم/ صفت) نمونه­هاي ديگر بياوريم.

3-     مثال : او مرا خسته کرد

                      بيچاره

                      خفه

                      ناتوان

                      مقروض ....

عوض کردن محتواي مسند و آوردن نمونه­هاي ديگر جمله را بي­معنا نمي­سازد. پس فعل ما ساده است. اگر مرکب بود، نمي­توانستيم جزء پيشين آن را تغيير دهيم. در فعل مرکب دو جزء اسمي و فعلي تجزيه­پذير و قابل جداسازي و جانشين­سازي نيستند، مثال:حادثه­ي تلخي روي داد.به جاي "روي " هيچ واژه­ي ديگري نمي­توان آورد که معنا­داري جمله را حفظ کند؛ جز در يک مورد که آن هم "رخ" است و اين واژه با "روي" در اين جمله کاربرد يکسان دارد. پس فعل ما مرکب است.

2- توجه به معيار نحوي، يعني استفاده از قاعده­ي هم نشيني و نظام­معنايي در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل (نقش­پذيري و وابسته پذيري جزء پيشين فعل)

3- توجه به معيار اوايي، يعني استفاده از عوامل زبر­زنجيري و درنگ در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل. اگر فعل جمله مرکب باشد، چون يک واژه به شمار مي­رودپس يک تکيه دارد. اگر بتوانيم پس از جزء پيشين فعل مکث يا درنگ کنيم، حتماً غعل ما ساده خواهد بود.براي اين که بدانيم مکث يا درنگ چگونه در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل دخالت دارد از يک شيوه­ي ساده و علمي استفاده مي­کنيم:استفاده از نقش تبعي "تکرار:

او مرا بيچاره کرد بيچاره

من همه چيز را خراب کردم خراب

اگر فعل ما مرکب بود، هرگز نمي­توانستيم قسمتي از آن را بعد  از فعل تکرار کنيم. در نقش تبعي، مسندي که بعد از فعل مي­آيد به جمله پايان مي­دهد و بعد از آن بايد کاملا درنگ نمود و ساکت شد. اما نمي­توانيم بگوييم:

حادثه­ي بدي روي داد روي

او مرا درک نمي­کند درک

اکنون بر فراز ايوان­ها قرار داريم قرار

 

 

http://www.adab3.blogfa.com/post-13.aspx

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 1 قبل از ظهر | لینک ثابت |

                         

گرامی باد ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم فردوسی

 كودكي فردوسي و شكل گيري شاهنامه
فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است. همانطور كه گفته شد وي دوران کودکي و جواني را در خانواده اي که همه دهقان و ايراني پاک نژاد بودند؛ در فضايي سرسبز و آرام به تحصيل علم و ادب گذراند. علاقه او به داستان هاي كهن باعث مي شد تا گهگاه طبع خود را در سرودن تاريخ ايران قديم آزمايش كند اما در آن زمان هيچ کس باور نمي کرد که اين سروده هاي پراکنده ادامه يابد و به يک اثر عظيم حماسي به نام «شاهنامه» تبديل شود.

 شاهنامه سرايي

در عهد سامانيان در قرن چهارهم هجري، جمع آوري و تأليف سرگذشت پادشاهان قديم ايران رونق به سزايي يافت. اين کتاب ها که به شاهنامه معروف بودند به نثر نوشته شده بود و پيش از آن که از ميان بروند، منبع و مأخذ برخي از کتاب هاي منثور و منظوم تاريخي در زبان فارسي و عربي قرار گرفت. جامع ترين آنها شاهنامه منثور ابومنصوري نام داشت که به فرمان «ابومنصور محمدبن عبدالرزاق» حاکم طوس، در حدود سال 346ه.ق به دست جمعي از مورخان و نويسندگان جمع آوري و تدوين گرديد. اين کتاب، مأخد مهم فردوسي در نظم شاهنامه است.

 

دقيقي، اولين شاهنامه سرا

پيش از آن که فردوسي، به شاهنامه سرايي بپردازد، «دقيقي» که از شاعران بزرگ و همسال فردوسي است به نظم شاهنامه روي آورده بود. وي تنها هزار بيت از داستان گشتاسب و ارجاسب توراني را سروده بود که در سن کمتر  از چهل سالگي به دست غلامش کشته شد. فردوسي علت قتل  او را «خوي بد» ياد مي کند و چينن مي گويد:

 

   جوانيش را خوي بد يار بود                      همه ساله تا بد به پيکار بود

 بدان خوي بد جان شيرين بداد                  نبود از جهان دلش يک روز شاد

 يکايک از او بخت برگشته شد                   به دست يکي بنده بر کشته شد 

 

منابع شاهنامه

پس از قتل دقيقي، دوستان فردوسي که قوت طبع شاعري  او را پيش از اين آزموده بودند نزد وي آمده و او را به ادامه کار تشويق کردند؛ اما وي منبع و مأخذي در اختيار نداشت که بتواند از روي آن به نظم شاهنامه بپردازد؛ از اين رو اين شاعر خستگي ناپذير و سخت کوش براي تهيه  اين منابع به شهرهاي بخارا، مرو، بلخ و هرات سفر کرده و با يک تحقيق ميداني و گسترده، داستان هاي باستان را از سينه پيران جهان ديده بيرون کشيد و آن ر ا به نسل هاي پيش ازخود تقديم کرد. 
  
 بپرسيدم از هر کسي بي شمار             نترسيدم از گردش روزگار

و اين در حالي بود که آتش جنگ همه جا شعله ور و راه ها پر خطر بود.

    زمانه سراي پر از جنگ بو د               به جويندگان بر جهان تنگ بود.

 نگراني فردوسي

بزرگ ترين لذت بزرگان علم و ادب زماني است که بتوانند نتيجه تلاشهاي علمي و ادبي خود را ببيند و آثاري گران سنگ و ارزشمند از خود به يادگار گذارند. همچنين بزرگ ترين نگراني آنان هنگامي است که موانع و مشکلاتي خواسته يا ناخواسته در اين راه پيش آيد و نتوانند کار بزرگي را که آغاز کرده اند به پايان برند. فردوسي نيز چنين بود. او هميشه اين نگراني و دغدعه خاطر را داشت که مبادا او هم همانند دقيقي که چهل سالگي از دنيا رفت با مرگي نا به هنگام روبه رو شود و نتواند کار بزرگي را که با عشق و علاقه آغاز کرده به فرجام رساند؛ از اين رو از خداوند مي خواست که آن قدر زنده بماند که بتواند شاهنامه را که خود آن را «نامه شهر ياران پيش» ناميده بود به نظم درآورد.

 

   همي خواهم از دادگر يک خداي             که چندان بمانم به گيتي به جاي

   که اين نامه شهر ياران پيش                   بپيوندم از خوب گفتار خويش 


 
دعاي او متسجاب شد و در سن 71 سالگي، شاهنامه را به پايان رساند و در سن 82 سالگي نيز جهان فاني را وداع گفت.

  حامي قدرشناس

اگر چه فردوسي در خانواده اي به دنيا آمد که به قول نظامي عروضي صاحب آب و زمين بودند و او بدين سبب از امثال خود  بي نياز بود؛ اما هر چه داشت همه را در راه تدوين شاهنامه خرج کرد و خود گرفتار فقر و تهيدستي گرديد. در اين زمان يکي از امراي قدرشناس طوس او را از نگراني معاش و اندوه فقر رهايي بخشيد و تحت حمايت خود قرار داد؛ اما ديري نپاييد که اين حامي  قدرشناس به وضع نامعلومي ناپديد شد. بعد از آن بود که ديگر فردوسي روي آسايش نديد و فقر، سايه سياه و سنگين خود را تا پايان عمر بر سر راه او انداخت


 
الا اي برآورده چرخ بلند             چه داري به پيري مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتي           به پيري مرا خوار بگذاشتي

 

رنج سي ساله

«هرچه زودتر برآيد؛ دير نپايد».
 اين سخن از سعدي شيرازي است يعني چيزي که با شتاب انجام يابد ماندگار نمي ماند. بعضي از شاعران و نويسندگان که  بي تأمل و انديشه، سخن مي سر ايند و به قدري  آثارشان بي پايه و بي مايه است که به قول نظامي عروضي «پيش از خداوند   خود بميرد» اما فردوسي اين شاعر توانمند ايران، از کساني بود که عشق و تلاش را به هم آميخت و با فقر و تنگدستي در آويخت و سي سال رنج برد و دود چراغ خورد تا توانست اثري پايدار و ماندگار از خود به يادگار گذارد.

    بسي  رنج بردم در اين سال سی          عجم زنده کردم بدين پارسي

   نميرم از اين پس که من زنده ام                که تخم سخن را پراکنده ام


فردوسي در سن کهولت نيز خود را بازنشسته نپنداشت و هستي خود را در اين راه گذاشت و تا  دستانش توان نوشتن داشت قلم را کنار ننهاد و حاصل رنج سي ساله خود را در سال 400 هجري و در سن 71 سالگي به جامعه ادبي وهنري ايران زمين تقديم کرد تا در سن 82 سالگي نيز به پيرايش و آرايش آن پرداخت.  

دربار سلطان محمود 

فردوسي پس از تکميل شاهنامه و بازنگري در آن، تصميم گرفت آن را به سلطان محمود غزنوي تقديم کند، تا با پاداشي که از  اين راه مي ستاند هم خود را از فقر و تهديدستي برهاند و هم کتاب را از گزند حوادث مصون دارد. وي بدين منظور از طوس به غزنين آمد، و به دربار محمود بار يافت، اما بر خلاف انتظار، مورد بي مهري سلطان قرار گرفت. فردوسي خشم آلود از کاخ بيرون شتافت و به گرمابه رفت و همه درهم هايي را که دريافت کرده بود بين کارکنان حمام تقسيم کرد و شبانه به هرات گريخت. فردوسي مدت ها به هجو سلطان محمود پرداخت و در مذمت او شعر سرود.

 

علت بي توجهي سلطان محمود به فرودوسي

درباره اين که چرا سلطان محمود به فردوسي بي اعتنايي کرد گفته اند: فردوسي از پيروان اهل بيت بود و سلطان محمود را با شيعيان ميانه اي نبود. نظامي عروضي مي گويد: سلطان محمود مردي متعصب بود و اطرافيان وي که با فردوسي دشمن مي داشتند به سلطان گفتند که او مردي رافضي (شيعه) است و اين بيت هار ا دليل رفض (و شيعه بودن) اوست.
 

  فردوسي، شاعري آزاده 

يکي از دلايلي که فردوسي مورد بي مهري سلطان محمود قرار گرفت اين بود که او شاعر درباري نبود.  سلطان محمود انتظار داشت که او هم مانند ديگر شاعران، جيره خوار درگاه او باشد و جز به ستايش او به کارديگري نپردازد. او انتظار داشت که فردوسي هم همانند فرخي، عنصري و عسجدي در مدح او قصيده ها بسرايد و زندگاني او را به نظم درآورد، اما فردوسي نه تنها شاعر مديحه سراي مزدبگير نبود بلکه به عکس گاه بيت هايي گفته بود که به سلطان محمود کنايه مي زد. از جمله از زبان «رستم فرخزاد» قرن او را که قرن چهارم هجري است اين گونه پيش بيني کرده بود:
 

 بدانديش گردد پدر بر پسر                  پسر بر پدر همچنين چاره گر

 بر اين ساليان چارصد بگذرد              کزين تخمه گيتي کسي نسپرد

 شود بنده بي هنر شهريار                    نژاد و بزرگي نيايد به کار

زيان کسان از پي سود خويش               بجويند و دين اندر آرند پيش

بريزند خون از پي خواسته                      شود روزگار مهان کاسته

 

وفات فردوسي

سلطان محمود غرنوي، ابتدا فردوسي را مورد بي مهري  قرار داد و دل او را ر نجاند، اما سال ها بعد درصدد برآمد ازاين شاعر دل شکسته دل جويي کند؛ از اين رو هدايايي فراهم کرد و گفت: با شتر سلطاني به طوس برند و از او عذر خواهند؛  اما اقبال با اين شاعر همراه نبود. نظامي عروضي گويد: هداياي سلطان به سلامت به شهر «طبران» رسيد، وقتي شتر از دروازه «رودبار» وارد مي شد، جنازه فردوسي از دروازه «رزان» بيرون مي رفت. گويند از فردوسي دختري ماند سخت بزرگوار، خواستند هداياي سلطان را بدو سپارند، قبول نکرد و گفت بدان محتاج نيستم.  فردوسي پس از 82 سال زندگي شرافتمندانه و افتخار آميز در سال 411ه. ق غريبانه وفات يافت و دخترش عزت و  بلند طبعي او را کامل کرد و اين چنان مقتدرانه از هداياي مادي سلطاني چشم پوشيد و افتخاري بر افتخارات پدر افزود.

 کاخ بلند فردوسي

وقتي خبر مرگ فردوسي و رد هداياي او توسط دخترش به گوش سلطان محمود غزنوي رسيد، دستور داد تا با آن هدايا کاروان سرا و آب انباري در بين راه نيشابور و مرو بنا کند. امروز پس از گذشت هزار سال که از مرگ فردوسي مي گذرد نه از کاروان سرا اثري است و نه از «سلطان سرا»؛ نه از کاخ نشاني است و نه از کاخ نشين؛ اما کاخي که فردوسي بنا کرد نه تنها با گذشت روزگاران ويران نگرديد بلکه بر آبادي و استحکام آن افزوده گشت.                        

                                                http://www2.irib.ir/occasions/ferdosi/ferdosi.htm

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 3 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زندگي را شايد                                                

غنچه تفسير كند وقت شكفتن به درخت  .     

زندگي را شايد                                               

 ماه تعبير كند در دل شب هاي سياه .

زندگي را شايد      

مرگ معنا بخشد در جهاني ديگر .  

زندگي از نظر من اما :

رفتن و آمدن از مدرسه است ،

پيشه ام كاشتن معرفت است ؛    


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.

مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.

پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

پروین پادشاهان ستمگر را به گرگ هایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!

پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست.

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زندگی نامه سعدی

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی بی تردید بزرگترین شاعری است که بعد از فردوسی آسمان ادب فارسی را با نور خیره کننده اش روشن ساخت و آن روشنی با چنان تلألویی همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثیر آن کاسته نشده است و این اثر تا پارسی برجاست همچنان برقرار خواهد ماند.

تاریخ ولادت سعدی به قرینه ی سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجری است. وی در آغاز گلستان چنین می گوید:

«یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات مناسب حال خود می گفتم:

در اقصای عالم بگشتم بسی            به سر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه ای یافتم               ز هر خرمنی خوشه ای یافتم

چو پاکان شیراز خاکی نهاد              ندیدم که رحمت بر این خاک باد

تولای مردان این پاک بوم                 برانگیختم خاطر از شام و روم

دریغ آمدم زان همه بوستان               تهیدست رفتن سوی دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند               بر دوســـــــتان ارمغانـــــــی برند

مرا گر تهی بود از قند دست              سخن های شیرین تر از قند هست

نه قندی که مردم به صورت خورند         که ارباب معنـــــــی به کاغذ برند»

به تصریح خود شاعر این ابیات، مناسب حال او و در تأسف بر عمر از دست رفته و اشاره به پنجاه سالگی وی سروده شده است و چون آنها را با دو بیت زیر که هم در مقدمه گلستان من باب ذکر تاریخ تألیف کتاب آمده است:

هر دم از عمر می رود نفسی           چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی              مـــــــگر این پنــــــــج روز دریابی

خجل آن کس که رفت و کار نساخت      کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل                    بازدارد پیــــــــــــاده را زسبیل...

قیاس کنیم، نتیجه چنین می شود که در سال656 هجری پنجاه سال یا قریب به این از عمر سعدی گذشته بود.

سعدی در شیراز در میان خاندانی که از عالمان دین بودند ولادت یافت. دولتشاه می نویسد که: «گویند پدر شیخ ملازم اتابک بوده» یعنی اتابک سعدبن زنگی، و البته قبول چنین قولی با اشتغال پدر سعدی به علوم شرعیه منافات ندارد. سعدی از دوران کودکی تحت تربیت پدر قرار گرفت و از هدایت و نصیحت او برخوردار گشت؛ ولی در کودکی یتیم شد و ظاهراً در حضن تربیت نیای مادری خود که بنابر بعضی اقوال مسعود بن مصلح الفارسی پدر قطب الدین شیرازی بوده، قرار گرفت و مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس برای اتمام تحصیلات به بغداد رفت. این سفر که مقدمه ی سفرهای طولانی دیگر سعدی بود، گویا در حدود سال 620 هجری اتفاق افتاده است؛ زیرا وی اشاره ای دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامی که جهان چون موی زنگی در هم آشفته بود.

سعدی بعد از این تاریخ تا مدتی در بغداد به سر برد و در مدرسه ی معروف نظامیه ی آن شهر به ادامه تحصیل پرداخت. چند سالی را که سعدی در بغداد گذراند باید به دوران تحصیل و کسب فیض از بزرگترین مدرسان و مشایخ عهد، تقسیم کرد و گویا بعد از طی این مراحل بود که سفرهای طولانی خود را در حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا به گفتار خود در اقصای عالم گشت و با هر کسی ایام را به سر برد و به هر گوشه ای تمتعی یافت و از هر خرمنی خوشه ای برداشت.

سفری که سعدی در حدود سال 620 آغاز کرده بود مقارن سال 655 با بازگشت به شیراز پایان یافت. وفات سعدی را در مآخذ گوناگون به سال های 690-691-694و695 نوشته اند.

نکته مهمی که درباره سعدی قابل ذکر است، شهرت بسیاری است که در حیات خویش حاصل کرد. پیداست که این موضوع در تاریخ ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری تازگی نداشت و بعضی از شاعران بزرگ مانند ظهیر فاریابی و خاقانی در زمان حیات خود مشهور و در نزد شعرشناسان عصرشان معروف بودند. اما گمان می رود که هیچ یک از آنان در شهرت میان فارسی شناسان کشورهای مختلف از آسیای صغیر گرفته تا هندوستان، در عهد و زمان خود، به سعدی نرسیده اند و اینکه او در آثار خویش چند جا به شهرت و رواج گفتار خود اشاراتی دارد، درست و دور از مبالغه است.

از جمله شاعران استاد در عصر سعدی که در خارج از ایران می زیسته اند یکی امیر خسرو است و دیگر حسن دهلوی که هر دو از سعدی در غزل های خود پیروی می کرده اند و امیر خسرو از اینکه در «نوبت سعدی» جرأت شاعری می کرد خود را ملامت می نمود.

آثار سعدی به دو دسته ی آثار منظوم و آثار منثور تقسیم می شود. آثار منثور وی خاصه شاهکارش گلستان، دارای هشت باب است:

به نام خداوند جان آفرین                       حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشنده دستگیر                       کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت            به هر در که شد هیج عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز                       به درگاه او بر زمــــــــــــین نیاز

نه گردنکشان را بگیرد به فور                  نه عذرآوران را براند به جــــور

و گر خشم گیرد ز کردار زشت                 چو باز آمــــدی ماجرا در نوشت

اگر با پدر جنگ جوید کسی                    پدر بی گمان خشم گیرد بسی

و گر بنده چابک نباشد به کار                   عزیزش ندارد خـــــــــــــــداوندگار

و گر بر رفیقان نباشی شفیق                   به فرســـــــنگ بگریزد از تو رفیق

و گر ترک خدمت کند لشکری                     شود شاه لشکر کش از وی بری

دو کونش یکی قطره از بحر علم                  گنه بیند و پرده پوشد به حلم

ادیم زمین سفره عام اوست                      بر  این خوان یغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفاپیـــــشه بشتافتی                      که از دست قهرش امان یافتی؟

بری ذاتش از تهمت ضد و جنس                   غنی ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چیز و کس                    بنی آدم و مرغ  و مور و مگس ...

در رأس آثار منظوم سعدی یکی از شاهکارهای بلا منازع شعر فارسی قرار دارد که در نسخ کهن، کلیات "سعدی نامه" نامیده شده و بعدها به "بوستان" شهرت یافته است. این منظومه در اخلاق و تربیت و وعظ و تحقیق است در ده باب: 1- عدل 2- احسان 3- عشق  4- تواضع  5- رضا  6- ذکر 7- تربیت  8- شکر 9- توبه 10- مناجات

تاریخ اتمام منظومه گلستان را سعدی بدینگونه آورده است:

به روز همایون و سال سعید     به تاریخ فرخ میان دو عید

ز ششصد فزون بود و پنجاه و پنج         که پر دُر شد این نامبردار گنج

و بدین تقدیر کتاب در سال 655 هجری به اتمام رسید اما تاریخ شروع آن معلوم نیست و تنها از فحوای سخن گوینده در آغاز منظومه معلوم می شود که آن را پیش از بازگشت، به فارسی سرود.

آثار دیگر سعدی قصائد عربی است که حدود هفتصد بیت مشتمل بر معنای غنائی و مدح و نصیحت است و قصائد فارسی او که در موعظه و نصیحت و توحید و مدح پادشاهان و رجال دوره ی او می باشد.

شهرتی که سعدی در حیات خود به دست آورد بعد از مرگ او با سرعتی بی سابقه افزایش یافت و او به زودی به عنوان بهترین شاعر زبان فارسی و یا یکی از بهترین و بزرگترین شعرای درجه اول زبان فارسی شناخته شد و سخن او حجت فصحا و بلغای فارسی زبان قرار گرفت. این اشتهار سعدی معلول چند خاصیت در اوست: نخست آنکه وی گوینده ای است که زبان فصیح و بیان معجزه آسای خود را تنها وقف مدح و یا بیان احساسات عاشقانه و امثال این مطالب نکرد بلکه بیشتر، آن را به خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدمیزادگان و موعظه آنان و علی الخصوص راهنمائی گمراهان به راه راست، به کار برد و در این امر از همه شاعران و نویسندگان فارسی زبان موفق تر و کامیاب تر بود. دوم آنکه وی نویسنده و شاعری با اطلاع و جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده بود و همه تجاربی را که در زندگانی خود اندوخته بود، در گفتارهای خود برای صلاح کار همنوعان بازگو کرد تا در هدایت آنان به راه راست موفق تر باشد. سوم آن که وی سخن گرم و لطیف خود را در نظم و نثر اخلاقی و اجتماعی خویش همراه با امثال و حکایات دلپذیر که جالب نظر خوانندگان باشد بیان کرد و آنان را تنها با نصایح خشک و مواعظه ملال انگیز از خود نرنجانید. چهارم آنکه وی در مدح و غزل، هر دو راهی نو و تازه پیش گرفت، در مدح، بیان مواعظ و اندیشه های حکیمانه ی خود را از جمله مبانی قرار داد و در غزل و اشعار غنائی خویش هم هر جا که ذوق او حکم کرد از تحقیق و بیان حکم و امثال غفلت نورزید. پنجم آنکه سعدی در عین وعظ و حکمت و هدایت خلق، شاعری شوخ و بذله گو و شیرین بیان است و در سخن جد و هزل خود آنقدر لطایف به کار می برد که خواننده خواه و ناخواه مجذوب او می شود و دیگر او را رها نمی کند. ششم آنکه وی در گفتار خود از بسیاری مثل های فارسی زبانان که از دیرباز رواج داشت استفاده کرده و آنها را در نظم و نثر خود گنجانده است و علاوه بر این، سخنان موجز و پرمایه و پر معنای او گاه چنان روشنگر افکار و آرمان های جامعه ایرانی و راهنمای زندگانی آنان افتاده است که به صورت سایر امثال در میان مردم رایج شده و تا روزگار ما، خاص و عام، آنها را در گفتارها و نوشته های خود به کار برده اند.

                                                                              از سایت تبیان

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 3 قبل از ظهر | لینک ثابت |